تبليغاتX
بی شعور زادها

در این وبلاگ، حماقت کردن آزاد است.
دیگه فصل امتحانات و وقت درس خوندن رسیده

کسی اون توپ فوتبال منو ندیده؟


برچسب‌ها: فصل امتحانات, وقت درس خوندن, شعر نقره ای
+ محموق شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 21:36  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

به به! دوباره نمایشگاه بین المللی کتاب بر پا شده.

من هم که خیلی به این نمایشگاه ارادت ویژه ای دارم.

بله! خیلی ارادت دارم.

.

فقط جای چنگیزخان مغول خیلی خالی به نظر میرسه...


برچسب‌ها: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران, چنگیزخان مغول, کتاب سوزی مغول ها, من از سوسیس متنفرم, مامان برای شام چی میخوای درست کنی
+ محموق شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 19:57  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

بعضی ها عین یک عحمق‌اند

          اما آیا تا به حال شنیده اید که کسی

                                بخواهد قاف یک عحمق باشد؟

                       یا به او گویند

                                    تو میم عحمقی؟

عحمق ها عحمق‌تر از آنند که

            بدانند «عحمق» غلط املایی دارد

اما در شب تاریک، کسی می تواند «نون» را از «واو» تشخیص دهد؟

                                  یا «خ» را از «خلت»؟

بعضی مثل درخت می مانند

                  تنها دست بر آسمان می گیرند و

                            بیهودهِ برگانِ سبزِ سر در خاکِ را می رویانند

         و اگر از «آزادی» و «شرافت» سخن گویی

                            بیهودهِ برگانِ سبزِ سر در خاکِ را تکان می دهند

بعضی ها همان هم نیست

                   تنها سرهاشان در گربیان است

                                     سلامتی را نمی خواهند پاسخ گفته بوده است

       برایشان از چه می گویی؟ اینکه نام معلمت «صاد» است؟

                                 شعر های قیل و قال پرست این عصر، بیشتر پیرامون «اقتصاد» است

از خواب که بر خاستیم

                       چشم ها را باید شست

عحمق ها عحمق‌تر از آنند که

            بدانند «عحمق» غلط املایی دارد

                                 که درستش «عهمق» است

بعضی ها عین یک عهمق‌اند


برچسب‌ها: عین یک عحمق, چشم ها را باید شست, غلط املایی, سرهاشان در گریبان است, گفته بوده است
+ محموق شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 0:58  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

سلام. خویبن؟ سلامتین:؟ کسالت رفع شده"»>؟ الحمد لله.

این پست رو صفراً برای این دادم که عید رو بهتون تبریک بگم و بگم که: ... نه؛ چیز خاصی نمی خوام بگم. فقط عید رو تبریک میگم.

سال خوشی رو براتون آرزو می کنم. سالی پر از کار، تجربیات متفاوت، خوشی و...

[نمی خوام این اول سالی، یادآوری کنم که «سال 1391، آخرین سال دنیاست». نمی خوام دیگه. اصرار نکنید. امکان نداره یادآوری کنم.]

خب. زیاده گویی کافیه. خدانگهدار!


برچسب‌ها: سال نو, آخرین سال, یادآوری
+ محموق شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 8:30  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

سلام دوستان. خوبید؟ خدا رو شکر. این خیلی خوبه که این روزای آخر زندگیتون رو، سالم باشید. درست نیست؟ منظورم اینه که، یه نفر چهار روز بیشتر زنده نباشه و اون چهار روز رو هم، فلاکت بار زندگی کنه، به چه دردی می خوره؟ این چند روز نکبت زده هم شد زندگی؟!

درسته! امشب، همون شبیه که بهش میگن «چهارشنبه سوری».
البته یه فرقی بین چهارشنبه سوری امسال، و چهارشنبه سوری سالهای قبل وجود داره. شما انقدر باهوش هستید که میتونید قبل از اینکه من بگم، فرقش رو حدس بزنید.
این چهارشنبه سوری، آخرین چهارشنبه سوری عمرتون خواهد بود. همچنین، آخرین چهارشنبه سوری دنیا. چون سال آینده، قبل از اینکه به این مراحل و روزها برسیم، دنیا تموم شده...
این روز هم، به روز های عمر شما، و به خاطرات شما خواهد پیوست. آخرین خاطرات...

فقط چند تا نکته رو امشب در نظر داشته باشید:
1- یادتون نره که حماقت کنید![نیشخند]
2- یادتون باشه که حماقت جانی (از جمله حماقات ممنوعه) انجام ندید.
3- گذشته از اینکه حماقت جانی ممنوعه، یه چیز دیگه رو هم باید در نظر داشته باشید. چون این روزها، آخرین روز های عمرتون به شمار میان، و نیز به علت نکته ای که در آغاز مطلب گفتم، بهتره که این چند روز آخر عمرتون رو سالم باشید تا بتونید از زندگی، و از حماقات خودتون لذت ببرید! پس بپاید کار دست خودتون ندید!
7- فکر می کنید تنها ساکن کرّه ی زمینید؟! نه! غیر از شما، حدود 7.027.827.999 نفر دیگه هم دارن روی زمین زندگی می کنن! (می دونم که از آمار دقیقم کف کردید!)
از اونجایی که آخر دنیا نزدیکه و هممون قراره بمیریم، پس بنظر میاد بهتر باشه که شما، علاوه بر اینکه خودتون رو سالم نگه میدارید، به فکر سلامتی دیگران هم باشید. چون احتمالا اونا هم میخوان که از باقیمانده ی کوتاه عمرشون لذت ببرن.

همین دیگه. حالا میتونید با در نظر گرفتن 13 نکته ی بالا، برید و به حماقاتتون برسید!
div align=
برچسب‌ها: چهارشنبه سوری, حماقت جانی, حماقات ممنوعه, کرّه ی زمین, فلاکت بار
+ محموق شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 19:13  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

سلام دوستان. خوبید؟

یه نکته ای به ذهنم رسید؛ این انتخابات نهم مجلس، آخرین انتخاباته. خیلی جالبه، نه؟ مثل یه چشم به هم زدن بود (نبابا. کجا مثل یه چشم به هم زدن بود؟!)

خیلی ممنون. متشکرم از دنیای خوبتون...


برچسب‌ها: انتخابات, چشم به هم زدن, مجلس, دنیای خوب
+ محموق شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 12:25  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

سلام. خوبید؟
امیدوارم از وقتی که پست قبلی رو دادم تا الآن، سعی کرده بوده باشید که از زندگیتون لذت ببرید.

یه نکته ای رو می خوام گوشت زد کنم. و اون هم، این که این مدتی که باقی مونده (منظورم باقی مونده تا پایان دنیاست. نه باقی مونده تا مثلا رفتن به خونه ی مادربزرگتون)، بهترین وقته برای پیدا کردن جواب سوالهایی که همیشه براتون وجود داشته.
می خواید چند تاش رو بدونید؟ (منظورم اینه که، نمی خواید یکم فکر کنید تا چند تا سوال به ذهنتون بیاد؟ حتما من باید بهتون بگم؟!)
خوبه. پس بیایید برگردیم به گذشته... به خیلی وقت پیش......




سوالاتی دارم که ممنون می شوم از هر کس که به آنها جواب بدهد.

۱-اگر توی گوش معلم (استاد، پدر و ...) بزنیم، چه عکس العملی انجام می دهند؟۲-اگر کیف معلم را جلوی چشمش، از توی جیبش در آوریم چه می کند؟۳-اگر به معلم (استاد، پدر و ...) ادا در بیاوریم چه می شود؟۴-اگر توی صورت معلم(استاد، پدر و ...) تف کنیم (استفراغ، خلت و ...) چه می کند؟

این ها، و یک سری سوالات دیگر، سوالاتی هستند که فکر نمی کنم کسی آنها را تجربه کرده باشد.

[در پست «سوالات بی پاسخ من»، تاریخ 89/2/21]


من قصد دارم که جواب این سوالا رو پیدا کنم. اگر این سوالا، یا سوالای دیگه ای توی ذهن شما وجود داره، پس برید دنبالشون.

چون،

فرزندم! بدانی و بمیری، بهتر از آن است که ندانی و نمیری.
                                «کرامو بلنژیکاخی- آخرین لحظات بعد از مردن»


برچسب‌ها: سوالات بی پاسخ من, کرامو بلنژیکاخی, بدونی و بمیری, ندونی و نمیری
+ محموق شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 19:47  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

چند روز بیشتر تا پایان جهان نمونده. این، آخرین اسفندیه که می بینین.

نمی خواید یه کاری بکنید؟ من بودم، همین الان یه کاغذ بر میداشتم و توش، آرزوهامو می نوشتم. بعد سعی می کردم این دم آخری، به چند تا از آرزو هام برسم_ یکم خوشحال باشم.

فکر می کنید آخرشید؟ فکر می کنید همه ی زیر و بم این دنیا رو تجربه کردید؟ تا حالا توی کفش دوستتون عسل ریختید؟  تا حالا پیتزا با عسل خوردید؟ تا حالا صبحانه، پنیر و عسل خوردید؟ اصلا تا حالا خربزه با عسل خوردید؟!
می بینید؟ هنوز کلی کار برای انجام دادن وجود داره.

مثلا می تونید تخم مرغ رو با پوست، توی مخلوط کن بریزید و بعد، با پوست سیب‌زمینی و پوست هندونه (یا پوست نارگیل) یه کیک خوشمزه برای همسایتون بپزید! (البته چون همه این وبلاگ رو می شناسن، بهتره اگر همسایتون خواست بهتون یه کیک خوشمزه هدیه بده، هرگز ازش قبول نکنید!)
یا مثلا می تونید سعی کنید یه مورچه ی دست آموز رو به عنوان حیوون خونگی نگه دارید. حتی می تونید به مورچتون، ریاضی یاد بدید تا بتونه مسائل ریاضیتون رو براتون حل کنه. حتی می تونید سر امتحان ریاضی هم، مورچتون رو با خودتون ببرید؛ چون هیچ مراقبی متوجه اون مورچه نمیشه. (همون طور که می دونید، این کار رو باید برای امتحان خرداد انجام بدید؛ چون امتحان همین خردادی که میاد، آخرین امتحانیه که خواهید داد.)

از ایده ی مورچه خوشتون نیومد؟ (حق دارید. چون وقتی ببینید که نمره ی ریاضی اون مورچه، از مال شما بیشتر شده، احتمالا عصبانی خواهید شد و فقط یه فشار کوچیک نیازه تا اون مورچه رو له کنه. و متاسفانه هیچ مجازاتی برای قاتلان مورچه ها وجود نداره!)

بیایید توی بیابون چادر بزنیم. بیایید لباسامون رو گوجه ای کنیم. بیایید یه مِلک یک سانتی متر مربعی وسط دریاچه ی نمک بخریم. بیایید زیره به کرمان ببریم. بیایید آب در هاونگ بکوبیم. بیایید از آب، کره بگیریم. بیایید گل لگد کنیم.
بیایید یه زندگی متفاوت رو تجربه کنیم. چون فرصت خیلی کمه...

تا پست بعدی، سعی کنید تجربیات تازه ای کسب کنید. و اگه خواستید، تجربه ی جدیدتون رو برای ما بنویسید.


برچسب‌ها: پایان جهان, مورچه, تجربه, متفاوت, آرزو
+ محموق شده در  پنجشنبه 1390/12/04ساعت 22:43  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

سلام. خوبید؟

امیدوارم که خوب باشید. چون وقتتون کمه. یعنی وقت هممون کمه. این چند روز باقی مونده هم می گذره، پس بهتره که خوش بگذره.

شاید یه موضوعی رو فراموش کرده باشید و لازم باشه که یاد آوری کنم: مرگ!

یادتون میاد؟ منظورم پیشگویی نوستراداموسه. توی اولین پست این وبلاگ، بهش اشاره کردم. مثل اینکه هر چقدر تلاش کنم، قرار نیست یادتون بیاد. خیلی خب. چه کنیم دیگه؟ مجبوریم یه فلاش بک بزنیم به اولین پست...

حماقت من (و دیگر افراد) وقتی اوج گرفت که فهمیدم دو سال دیگر خواهم مُرد. یعنی همه خواهند مُرد. چون طبق پیشگویی نوستراداموس، دو سال دیگر (۲۰۱۲) دنیا تمام می شود. برای همین، به خودم گفتم که "دو سال دیگر که تا پایان عمرم نمانده. پس چرا نشسته ای؟ بلند شو کاری بکن؛ بلند شو حماقتی بکن!"  [در پست «دلیل حماقت من و بقیه»]

خب، یادتون اومد؟ خوبه!
حالا که یادتون اومد، بهتره که یکم به فکر باشید! من هم در کنار وبلاگ، یه روز شمار براتون گذاشتم تا تعداد روزهای باقیمونده تا فرارسیدن مرگمون رو بهمون یادآوری کنه.

سعی می کنم توی این روزهای آخری، یکم بیشتر بیام به این وبلاگ؛ شما هم بیشتر بیاید. بذارید این دم آخری، یه خاطره ی خوبی در ذهن هم بذاریم!

همین دیگه. خداحافظ.




شاید یکم این پست ناامیدکننده بوده باشه است، از این بابت معذرت می خوام. ولی خب، زندگی همش سرشار از خنده و این چیزا نیست، گاهی اوقات ناامیدکننده است و گاهی اوقات امیدکننده. تقصیر من نیست. گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را!


برچسب‌ها: یادآوری, مرگ, پایان جهان, حماقت, نوستراداموس
+ محموق شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت 23:40  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

ههه ههه ه ه هههه!!!

من می خواستم شما رو گول بزنم! و موفق هم شدم گویا.

فکر کردید آخر حماقتید، هان؟؟

کور خوندید. بهتون گفتم تا آخر هفته پست جدید نمی دم، ولی حالا دادم تا یادتون باشه کی احمق خان کبیره و خورشید، توی بلاد حماقت کی هیچ وقت غروب نمی کنه.


برچسب‌ها: گول, حماقت, پست, خورشید, گویا
+ محموق شده در  پنجشنبه 1390/11/13ساعت 18:52  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی  | 

 

بهتر اجرا مي شود با
اينترنت اکسپلورر و اوپرا و کروم و فاير فاکس و ...ـ