کسی اون توپ فوتبال منو ندیده؟
من هم که خیلی به این نمایشگاه ارادت ویژه ای دارم.
بله! خیلی ارادت دارم.
.
فقط جای چنگیزخان مغول خیلی خالی به نظر میرسه...
اما آیا تا به حال شنیده اید که کسی
بخواهد قاف یک عحمق باشد؟
یا به او گویند
تو میم عحمقی؟
عحمق ها عحمقتر از آنند که
بدانند «عحمق» غلط املایی دارد
اما در شب تاریک، کسی می تواند «نون» را از «واو» تشخیص دهد؟
یا «خ» را از «خلت»؟
بعضی مثل درخت می مانند
تنها دست بر آسمان می گیرند و
بیهودهِ برگانِ سبزِ سر در خاکِ را می رویانند
و اگر از «آزادی» و «شرافت» سخن گویی
بیهودهِ برگانِ سبزِ سر در خاکِ را تکان می دهند
بعضی ها همان هم نیست
تنها سرهاشان در گربیان است
سلامتی را نمی خواهند پاسخ گفته بوده است
برایشان از چه می گویی؟ اینکه نام معلمت «صاد» است؟
شعر های قیل و قال پرست این عصر، بیشتر پیرامون «اقتصاد» است
از خواب که بر خاستیم
چشم ها را باید شست
عحمق ها عحمقتر از آنند که
بدانند «عحمق» غلط املایی دارد
که درستش «عهمق» است
بعضی ها عین یک عهمقاند
سلام. خویبن؟ سلامتین:؟ کسالت رفع شده"»>؟ الحمد لله.
این پست رو صفراً برای این دادم که عید رو بهتون تبریک بگم و بگم که: ... نه؛ چیز خاصی نمی خوام بگم. فقط عید رو تبریک میگم.
سال خوشی رو براتون آرزو می کنم. سالی پر از کار، تجربیات متفاوت، خوشی و...
[نمی خوام این اول سالی، یادآوری کنم که «سال 1391، آخرین سال دنیاست». نمی خوام دیگه. اصرار نکنید. امکان نداره یادآوری کنم.]
خب. زیاده گویی کافیه. خدانگهدار!
یه نکته ای به ذهنم رسید؛ این انتخابات نهم مجلس، آخرین انتخاباته. خیلی جالبه، نه؟ مثل یه چشم به هم زدن بود (نبابا. کجا مثل یه چشم به هم زدن بود؟!)
خیلی ممنون. متشکرم از دنیای خوبتون...
سوالاتی دارم که ممنون می شوم از هر کس که به آنها جواب بدهد.
۱-اگر توی گوش معلم (استاد، پدر و ...) بزنیم، چه عکس العملی انجام می دهند؟۲-اگر کیف معلم را جلوی چشمش، از توی جیبش در آوریم چه می کند؟۳-اگر به معلم (استاد، پدر و ...) ادا در بیاوریم چه می شود؟۴-اگر توی صورت معلم(استاد، پدر و ...) تف کنیم (استفراغ، خلت و ...) چه می کند؟
این ها، و یک سری سوالات دیگر، سوالاتی هستند که فکر نمی کنم کسی آنها را تجربه کرده باشد.
[در پست «سوالات بی پاسخ من»، تاریخ 89/2/21]
من قصد دارم که جواب این سوالا رو پیدا کنم. اگر این سوالا، یا سوالای دیگه ای توی ذهن شما وجود داره، پس برید دنبالشون.
چون،
فرزندم! بدانی و بمیری، بهتر از آن است که ندانی و نمیری.
«کرامو بلنژیکاخی- آخرین لحظات بعد از مردن»
نمی خواید یه کاری بکنید؟ من بودم، همین الان یه کاغذ بر میداشتم و توش، آرزوهامو می نوشتم. بعد سعی می کردم این دم آخری، به چند تا از آرزو هام برسم_ یکم خوشحال باشم.
فکر می کنید آخرشید؟ فکر می کنید همه ی زیر و بم این دنیا رو تجربه کردید؟
تا حالا توی کفش دوستتون عسل ریختید؟
تا حالا پیتزا با عسل خوردید؟ تا حالا صبحانه، پنیر و عسل خوردید؟ اصلا تا حالا خربزه با عسل خوردید؟!
می بینید؟ هنوز کلی کار برای انجام دادن وجود داره.
مثلا می تونید تخم مرغ رو با پوست، توی مخلوط کن بریزید و بعد، با پوست سیبزمینی و پوست هندونه (یا پوست نارگیل) یه کیک خوشمزه برای همسایتون بپزید! (البته چون همه این وبلاگ رو می شناسن، بهتره اگر همسایتون خواست بهتون یه کیک خوشمزه هدیه بده، هرگز ازش قبول نکنید!)
یا مثلا می تونید سعی کنید یه مورچه ی دست آموز رو به عنوان حیوون خونگی نگه دارید. حتی می تونید به مورچتون، ریاضی یاد بدید تا بتونه مسائل ریاضیتون رو براتون حل کنه. حتی می تونید سر امتحان ریاضی هم، مورچتون رو با خودتون ببرید؛ چون هیچ مراقبی متوجه اون مورچه نمیشه. (همون طور که می دونید، این کار رو باید برای امتحان خرداد انجام بدید؛ چون امتحان همین خردادی که میاد، آخرین امتحانیه که خواهید داد.)
از ایده ی مورچه خوشتون نیومد؟ (حق دارید. چون وقتی ببینید که نمره ی ریاضی اون مورچه، از مال شما بیشتر شده، احتمالا عصبانی خواهید شد و فقط یه فشار کوچیک نیازه تا اون مورچه رو له کنه. و متاسفانه هیچ مجازاتی برای قاتلان مورچه ها وجود نداره!)
بیایید توی بیابون چادر بزنیم. بیایید لباسامون رو گوجه ای کنیم. بیایید یه مِلک یک سانتی متر مربعی وسط دریاچه ی نمک بخریم. بیایید زیره به کرمان ببریم. بیایید آب در هاونگ بکوبیم. بیایید از آب، کره بگیریم. بیایید گل لگد کنیم.
بیایید یه زندگی متفاوت رو تجربه کنیم. چون فرصت خیلی کمه...
تا پست بعدی، سعی کنید تجربیات تازه ای کسب کنید. و اگه خواستید، تجربه ی جدیدتون رو برای ما بنویسید.
سلام. خوبید؟
امیدوارم که خوب باشید. چون وقتتون کمه. یعنی وقت هممون کمه. این چند روز باقی مونده هم می گذره، پس بهتره که خوش بگذره.
شاید یه موضوعی رو فراموش کرده باشید و لازم باشه که یاد آوری کنم: مرگ!
یادتون میاد؟ منظورم پیشگویی نوستراداموسه. توی اولین پست این وبلاگ، بهش اشاره کردم. مثل اینکه هر چقدر تلاش کنم، قرار نیست یادتون بیاد. خیلی خب. چه کنیم دیگه؟ مجبوریم یه فلاش بک بزنیم به اولین پست...
حماقت من (و دیگر افراد) وقتی اوج گرفت که فهمیدم دو سال دیگر خواهم مُرد. یعنی همه خواهند مُرد. چون طبق پیشگویی نوستراداموس، دو سال دیگر (۲۰۱۲) دنیا تمام می شود. برای همین، به خودم گفتم که "دو سال دیگر که تا پایان عمرم نمانده. پس چرا نشسته ای؟ بلند شو کاری بکن؛ بلند شو حماقتی بکن!" [در پست «دلیل حماقت من و بقیه»]
خب، یادتون اومد؟ خوبه!
حالا که یادتون اومد، بهتره که یکم به فکر باشید! من هم در کنار وبلاگ، یه روز شمار براتون گذاشتم تا تعداد روزهای باقیمونده تا فرارسیدن مرگمون رو بهمون یادآوری کنه.
سعی می کنم توی این روزهای آخری، یکم بیشتر بیام به این وبلاگ؛ شما هم بیشتر بیاید. بذارید این دم آخری، یه خاطره ی خوبی در ذهن هم بذاریم!
همین دیگه. خداحافظ.
شاید یکم این پست ناامیدکننده بوده باشه است، از این بابت معذرت می خوام. ولی خب، زندگی همش سرشار از خنده و این چیزا نیست، گاهی اوقات ناامیدکننده است و گاهی اوقات امیدکننده. تقصیر من نیست. گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را!
من می خواستم شما رو گول بزنم! و موفق هم شدم گویا.
فکر کردید آخر حماقتید، هان؟؟
کور خوندید. بهتون گفتم تا آخر هفته پست جدید نمی دم، ولی حالا دادم تا یادتون باشه کی احمق خان کبیره و خورشید، توی بلاد حماقت کی هیچ وقت غروب نمی کنه.